به یاری دوست که همه چیزم از اوست. میخواستم بنویسم...با خودم گفتم وبلاگ می سازم برای نوشتن...برای خودم...جایی خواندم که نوشتن به افکار نظم می دهد...میخواستم بنویسم وقتی شروع شد تازه فهمیدم که این چیزها به این راحتی هم نیست...دل نوشت واقعی را ساده نمی توان نمایش داد... ماجرا از آن هنگام آغاز شد که فکر کردم حداقل یک نفر غیر از خودم وبلاگم را می خواند...و سوال...که من حق دارم آنچه در دلم میگذرد با او تقسیم کنم؟آیا حق دارم همه خوب و بدش را با او تقسیم کنم؟ و تردید...و بازهم تردید تصمیم گرفتم حرفهای خوب را بنویسم...آنچه درست است...آنچه زیباست...اما این خوبی ها و زیبایی ها همه ی دل من نیست...این تمام آن چیزی نیست که برای گفتن دارم ............... از زیاده گویی پرهیز میکنم و می روم سراغ اصل مطلب: از این پس میخواهم هر آنچه واقعا در دلم میگذرد بنویسم انشاالله. که اگر جز این باشد این وبلاگ مانند خیلی چیزهای دیگر سالهای اخیر آخرش دلزدگی است و بیهودگی.
یا لطیف ارحم عبدک الضعیف
2
نوشته شده در ساعت 6 قبل از ظهر  توسط محمد حسین خوشنویس
|