.
بسم الله الرحمن الرحیم
روزها مینوشتم و شب ها به امید
اینکه تو را در خواب ببینم، به رختخواب میرفتم. هر شب تو خواب بهت قول میدادم که
اگر باز هم به دیدنم بیایی، فردایش را گریه نکنم. آن شبهایی که خوابت را میدیدم،
صبح با خنده بلند میشدم، ولی وقتی دوباره میدیدم که کنارم نیستی، تمام روز را
غمگین بودم. اما هنوز امیدوار بودم، که هرچه زودتر دلت هوای من را بکند و برگردی. با خودم
حساب کرده بودم، هزار بار بیشتر از اینکه خودت را ببوسم، عکست را بوسیدم.
. وقتی خیلی ناراحت بودم، یا مضطرب و نگران، میخوابیدم. خودکشی به
سبک خودم. بعد از ده ساعت، زنده از جایم بلند میشدم و انگار یک دنیای تازه را دور
و بر خودم میدیدم. بنابراین تا چند دقیقه، سرزنده بودم، اما بعد که کمی دقت میکردم،
به خودم میگفتم:"انگار من قبلاً اینجا بودم!" و میفهمیدم، حسابی گول
خوردم! نمرده بودم، فقط خواب بودم!
ف.ع
2
نوشته شده در ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمد حسین خوشنویس
|